الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

550

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

تن از ياران او برخاستند و قريب به آن گفتند پس شيعه بر گرد او فراهم شدند از جمله شعبى و پدرش شراحيل بود . ( 1 ) مختار خواست خروج كند بعض اصحاب او گفتند : اشراف كوفه همه دشمن مايند و با ما به نزاع برخيزند و اگر ابراهيم اشتر بما پيوندد اميد است نيرو گيريم و بر دشمن فيروز گرديم كه او جوان است و مهتر قبيلهء خويش و بزرگ‌زاده است و عشيرتى دارد با عزّت و عدد بسيار . مختار گفت : او را بخوانيد سوى او شتافتند و شعبى هم با ايشان برفت و حال خود بگفتند و يارى از وى طلبيدند و دوستى پدرش را با على عليه السّلام و خاندان او ياد كردند ابراهيم گفت : اجابت شما كنم در طلب خون حسين عليه السّلام و خاندان او به شرط آنكه كار را به من گذاريد . گفتند : تو شايستهء اميرى باشى الا آنكه مختار از جانب مهدى آمده است و او را به قتال كردن فرموده است و ما را به فرمانبردارى از وى . ( 2 ) ابراهيم خاموش ماند و چيزى نگفت آنها بازگشتند و خبر بگفتند سه روز مختار درنگ كرد آنگاه با بيش از ده تن از اصحاب خود از جمله شعبى و پدرش نزد ابراهيم رفتند ابراهيم بالشها گسترد و آنها نشستند و مختار را در كنار خود بنشانيد پس مختار گفت : اين نامه‌اى است از مهدى بن امير المؤمنين كه امروز بهترين مردم روى زمين است و پدرش بهترين مردم بود پس از انبيا و رسل و او از تو خواست يارى ما كنى و هم پشت ما باشى شعبى گفت : آن نامه با من بود چون سخن مختار به انجام رسيد با من گفت : آن نامه را به او ده شعبى نامه را به دو داد بخواند نوشته بود : ( 3 ) از محمد مهدى سوى ابراهيم بن مالك اشتر سلام عليك من سوى تو حمد مىكنم خدايى را كه نيست پروردگارى جز او اما بعد من وزير و امين خود را كه او را خود من پسنديدم و برگزيدم نزد شما فرستادم و او را فرمودم به پيكار دشمن و طلب خون اهل بيت خود پس تو خود با عشيرت و هر كس كه اطاعت تو كند برخيز و او را يارى كن و اگر يارى من كنى و اجابت دعوت من نمايى رتبت تو نزد من فزونى يابد و لگام اسبان و سواران به دست تو سپارم و تو را سپاهسالار كنم و هر شهر و منبر و مرزى كه بر آن دست يا بى از كوفه تا بلاد شام تو را دهم . و چون از خواندن نامه فارغ شد گفت : ابن الحنفيه پيش از امروز براى من نامه نوشت و من هم براى او نوشتم هرگز غير نام خود و نام پدر خود را در نامه ياد نكرد . مختار گفت : آن زمان ديگر بود و امروز زمان ديگر است . ابراهيم گفت كه : مىداند اين نامهء محمد بن حنفيه است ؟ گروهى شهادت دادند از جمله يزيد بن انس و احمر بن شميط و عبد اللّه كامل و ديگران همه مگر شعبى و چون ابراهيم شهادت آنها بشنيد از بالاى مسند برخاست